قریب و غریبه

الی بیت المقدّس ...

قریب و غریبه

الی بیت المقدّس ...

بایگانی

۶ مطلب در دی ۱۳۹۰ ثبت شده است


ای کاش بخوانی غم دل را ز جبینم

من لال ترین لال ترین لال زمینم

تنهایی و غم ، قسمتم از روز ازل بود

پیداست که تا شام ابد نیز همینم

آموخته ام فن همه کار جهان را

جز فن غم عشق، که ناکام ترینم

از مرگ ندارم به خدا هیچ هراسی

وقتی که به جز شام ازین روز نبینم

یک عمر ز بامی پی بامی به امیدی

شد حاصلم اینک ، به قفس خانه نشینم

سرمایه من غنچه گلی بود که افسرد

دیگر به چه امید گلی تازه بچینم

من خار و تو گل، گرچه محالست ولی کاش

این بار بخوانی غم دل را ز جبینم ...

                                                                    الاحقر

من این را به نظرم یک جائى گفتم. پیغمبر اکرم ایستاده بودند یک کسى را که حد رجمِ زنا را بر او جارى میکردند، میدیدند؛ بعضى‌ها هم ایستاده بودند؛ دو نفر با همدیگر حرف میزدند؛  یکى به یکى دیگر گفت که مثل سگ تمام کرد و جان داد - یک همچین تعبیرى - بعد پیغمبر به سمت منزل یا مسجد راه افتادند و این دو نفر هم همراه پیغمبر بودند. توى راه که میرفتند، رسیدند به یک جیفه‌ى مردارى - به یک مردارى، حالا جسد سگى بود، درازگوشى بود، هر چى بود - که مرده بود و آنجا افتاده بود. پیغمبر به این دو نفر رو کردند و گفتند: گاز بگیرید و یک مقدارى از این میل کنید. گفتند: یا رسول‌اللَّه! ما را تعارف به مردار میکنید؟! فرمود: آن کارى که با آن برادرتان کردید، از این گاز زدن به این مردار بدتر بود. حالا آن برادر کى بوده؟ برادرى که زناى محصنه کرده بوده و رجم شده و اینها درباره‌اش آن دو جمله را گفته‌اند و پیغمبر اینجور ملامتشان میکند ...

                                             مقام معظم رهبری

گفتند ز انگور به می هست چهل روز


                                                 

                  باز هم با اجازه لسان الغیب ...

ما ز باران چشم یاری داشتیم

چون که در دل آرزوها کاشتیم

آرزو ها خشک و دل شد بی ثمر

حاصل از دل خارها برداشتیم

در نبود ابر دل سنگین سرد

مهر مینا ، مهربان انگاشتیم

آفتاب اما شرر افکنده بود

" خود غلط بود آنچه می پنداشتیم "

در نبود لطف ابر و مهر شمس

ما سفر کردیم و دل بگذاشتیم

                                                         "الاحقر"

                                    شاعرش رو نمی شناسم ...

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم
 از آن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم

همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
 من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم!

رها کن صحبت یعقوب و فرزندش
 من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم!

همه گویند این جمعه بیا اما، درنگی کن
  از اینکه باز عاشورا شود تکرار می ترسم!

سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست
 من از بی مهری این ابر های تار می ترسم!

شده کار حبیب من سحر ها بهر من توبه
ز آه دردناک بعد استغفار می ترسم!

تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم
 از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم!