قریب و غریبه

الی بیت المقدّس ...

قریب و غریبه

الی بیت المقدّس ...

قریب و غریبه
بایگانی

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۰ ثبت شده است

با پا زدند بردر و در را صدا زدند

بی اطلاع آمده و بی هوازدند

 

دیدند چون حریف نبردش نمیشوند

دستش طناب بسته به او پشت پا زدند

 

یک عده جاهل متجاهر به فسق هم

لب تشنه آمدند ولی آب را زدند!!

 

یکدسته مس که رنگ طلا هم ندیده اند

تهمت به بی کفایتی کیمیا زدند

 

با جمع نا منظمشان سنگریزه ها

سیلی به روی مادر آیینه ها زدند

 

شیطان پرست های به ظاهر خدا پرست

حتی تو را برای رضای خدا زدند!!

 

تحریف کرده اند تو را تازیانه ها

از بس که حرفهای تو را نا به جا زدند

 

 حالا که میشود اگر آن سالها نشد

پرسیدن همین که شما را چرا زدند؟؟

"شیخ رضا جعفری"


گیرم کسی به یاری ات امروز پا نشد

تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست
...






شیخ رجبعلی خیاط (ره) :

« امام حسین علیه السلام مشتری زیادی دارد، ممکن است امام‌های دیگر هم همین طور باشند، ولی خدا مشتری ندارد! من دلم برای خدا می‌سوزد که مشتری‌هایش کم است، کمتر کسی می‌آید بگوید: که من خدا را می‌خواهم و می‌خواهم با او آشنا شوم. »

شادی روح پاکش صلوات



زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد وغبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

گفت:آرام باش! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر،گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

 

صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن ! این صدای روضهء کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم

در ودیوار خانه ای مشکی است

----------------------------

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ء ما چقدر تاریک است

گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است...


نمی دونم چرا یه دفعه یاد این دیالوگ معروف افتادم ، راستی یادتون میاد اسم آژانس توی فیلم چی بود؟  


" کاکتوس"


حاج کاظم: میدونم بد موقعی برای قصه شنیدنه، ولی من، میخوام براتون یه قصه بگم، وقت زیادی ازتون نمیگیرم، یکی بود یکی نبود، یه شهری بود خوش قد و بالا، آدمایی داشت محکم و قرص ، ایام ایام جشن بود. جشن غیرت، همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول به این شهر حمله کرد . اون غول غول گشنه ای بود که می خواست کلی ازین شهر و ببلعه ،همه نگران شدن حرف افتاد با این غول چیکار کنیم ما خمار جشنیم ، بهتره سخت نگیریم، اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفسا برن به جنگ، قرعه بنام جوونا افتاد، جوونایی که دوره کرکریشون بود رفتن به جنگ غول، غول غول عجیبی بود یه پاشو می زدی دو تا پا اضافه می کرد دستاشو قطع میکردی چند تا سر اضافه می شد ،خلاصه چه دردسر، بلاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده، یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفته، اما یه اتفاق افتاده بــــود!!!