قریب و غریبه

الی بیت المقدّس ...

قریب و غریبه

الی بیت المقدّس ...

قریب و غریبه

و چشم از همسر و فرزند می بست

و زخم عشق ، با لبخند می بست

کجا خنجر ؟ کجا از پشت ؟ اینسان !

"رفیق جبهه ای" سربند می بست

                                                    "الاحقر"

نظرات  (۲)

عالی ... مثل همیشه ....

برادر غزل بگو مثتوی بگو رباعی مارا کم است... من عاشق مثنویم مث این:

آقا زبانِ شاعری در کام خشکید
خونِ قلم در بندهای دام خشکید

اسطوره‌های شاعری‌مان مرده بودند
حقِ خدا، حقِ بشر را خورده بودند

دیگر سکوتم مولوی، دیگر نیارزد
در گور باشی، استخوان‌هایت بلرزد

سنگینیِ دوران که حشرِ کائنات‌ست
کی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات‌ست؟

دیگر زمانه‌یْ شمسِ تو دیگر گذشته‌ست
این آب یا نه، بل‌که خون از سر گذشته‌ست

وقتی که خون بر زخمِ شمسم لخته می‌شد
ای مولوی دکانِ شمست تخته می‌شد

شمست اگر با پای دل بر آب می‌رفت
در فاو شمسِ من تهِ مُردآب می‌رفت

گر عشق شمست را به میدان یکه‌اش کرد
میدانِ مین شمسِ مرا صد تکه‌اش کرد

شمست طبیبِ حاذقِ دل‌ها اگر بود
در هورِ عمران شمسِ من امدادگر بود

وقتی گمان بردی که شمست در بهشت‌ست
در جبهه شمسِ من وصیت می‌نوشته‌ست

رضا امیرخانی

شهید شدن به خون نیست...
به خود است...
به خونی شدن نیست..
به خودی شدن است...

 

www.karb-bala.blog.ir

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی